تبليغاتX
احترام آزادی - محمد حقوقی در گذشت، خاطره
 
به پیش اهل جهان محترم بود آنکس // که داشت از دل و جان احترام آزادی
 
 

محمد حقوقی در گذشت

  

 

محمد حقوقي در ۷۲ سالگي از دنيا رفت. اين شاعر و منتقد روز دوشنبه، هشتم تيرماه در بيمارستان خورشيد اصفهان درگذشت.

 به گفته همسر اين شاعر، جزييات مراسم تشييع و خاکسپاري اين شاعر و پژوهشگر که در تهران سکونت داشت، هنوز مشخص نيست اما به احتمال زياد در زادگاهش اصفهان به خاک سپرده  میشود.

محمد حقوقي متولد سال ۱۳۱۶ در اصفهان بود. دوره آموزش هاي دبستاني و دبيرستاني را در زادگاهش به پايان رساند. پيش از اينکه به تهران بيايد، تنها دو کتاب شعر با نام «زوايا و مدارات» و «فصل هاي زمستاني» را در اصفهان چاپ کرده بود و نه تنها به عنوان شاعر، که به عنوان منتقد هم همراه با چاپ مقاله ها و نقدهايي در «جنگ اصفهان»، مجله «آرش» و مطبوعات مختلف مشهور شده بود اما آنچه او را بيش از پيش شناساند، انتشار کتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» بود. آثاري از جمله دفترهاي شعر «گنجشک ها و گيلاس ها» (شعرهاي عاشقانه)، «زوايا و مدارات»، «فصل هاي زمستاني»، «شرقي ها»، «با شب با زخم با گرگ»، «گريزهاي ناگريز»، «خروس هزار يال»، «سطح هاي شعر در سطرهاي نثر» و «از صدا تا سکوت» (لاک پشت ها)، و نيز «شعر و شاعران» ( بررسي و تحقيقي درباره شعر شاعران معاصر) از او به جا مانده اند.

 

    محمد حقوقی

 خاطره

همان یک بار بود تنها که در کنارم ایستاد
 و مثل همیشه ، که عشق به خاطره ، به جعل خاطره اش بر می انگیخت
 بر نیانگیخت
و حتی مثل همیشه که به من شما می گفت
شما نگفت
و به راستی چه تفاوت می کند که سنگ آفتاب را
از لوتسرن فرستاده باشد یا برن
تنها من خوانده باشم ، یا ما همه
 یک کلمه تغییر کرده باشد یا کلمه ها همه
اما البته تفاوت می کند که آن روز
 تسلیتی از من شنیده باشد یا نه
 یا اندوهی در چهره ام دیده باشد یا نه
 همان روز همان یک بار که نزدیک آمد در کنارم ایستاد و بی هیچ اثری از سر گذشتی یا خبری از در گذشتی از کنارم دور شد
که بعدها دانستم ، که او نمی دانست ، که من از هما نمی دانم هم چنان که کنون نیز ، که دیگر زبان اش بسته است و به خاطره ها پیوسته است ، نمی داند که من هنوز خود را شما نمی دانم
 و دریغا دریغ ، که دیگر نیست ، تا در گوش او هر دو تسلیت را یک جا چون دو گوهر سیاه در صدف بنشانم و بنشینیم و گوش هام را
 آن چنان که او بارها به من سپرده بود به او بسپارم
بارها در آن شب ها که ما شب بیدارها با هم می بودیم می خواندیم
 می شنودیم ، می خوردیم می نوشیدیم و من به او می گفتم که : رفیق ! همیشه نمی توان حتی با احتیاط از چراغ قرمز گذشت
اما او حتی وقتی که خون در پشت پوست اش چراغ می زد هیچ نمی اندیشید و همیشه با خنده می گفت : مگر شما خود بارها از آن قصاره ها نمی گفتید و از آن جمله ، یکی این که تا او آمد تو رفته ای ، پس چه وحشتی دارد گاهی که مرد و مرگ همدیگر را نخواهند دید
اما اگر آن ها همدیگر را دیده باشند ... ؟ آه
آه ... ! همسفر غمگین ام ! مانا تو بگو
چگونه خبر را بگیرم و نپذیرم وقتی که سنگ نیستم
 خبر را زنم داد
 آن چنان شکیبا
خونسرد
 و با آن چنان شگردی زیبا که یک روز تمام طول کشید تا فهمیدم . اما جز زنم که دیگر چیزی نمی شنید گوشی نداشتم
 که اندوهم را از آن
 بیاویزم
 و نه چاره ای جز این که گوشی را بردارم و با مادلن که شاید هم کنون در فنجان قهوه اش در لوتسرن به دنبال من می گردد ، خبر را در میان بگذارم و بگویم که او هرگز در انتظار تکسی نخواهد ماند
 راستی مادلن ! یادت می اید می گفتم این کافه مرا همراه با صفحه ی اپرای کارمن به کافه مرمر جلفا می برد با خاطره ی بالت گایانه
وقتی که صحبت از سنگ آفتاب بود
و بعد در کنار آژانس اگزیستانس که ما ادامه دادم چه بسا او نیز هم کنون در خیابان نظر منتظر تکسی است . و تو گفتی : چه بسا سنگ آفتاب را هم در همین کافه برگردانه بوده است . یادت می اید ؟
خاطره ای که همیشه با ماست
که هنوز هستیم
 و از میان ما ، من ، در هاله ای از اندوه او
که دیگر نیست
و اگر نه
 پشت سنگ آفتاب برای همیسه خفته ست و گوشی را گذاشتم . و در گوش زنم که دشات آوازی غمناک می خواند گفتم : خامش
 می شنوی ؟
 گفتی : ها
گوش
 صدای اوست انگار کسی به دیدارش رفته ست ، صدای اوست
می شنوی ؟ بشنو
 تو
تو همه چهره هایی و هیچ یک از آن ها
 چهره ی بی شمار دوشیزه : شما؟
 آه ... شما ! شما ! شما
تو همه چهره هایی و هیچ یک از آن ها
 ملوسینا ! لورا ! ایزابل ! هما
 آه ... هما ! هما ! هما

  نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:48  توسط پرویز داورپناه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM